تبلیغات

3t21

تبلیغات

داستان کوتاه

داستان کوتاه آموزنده پیدا کردن مردی خوشبخت برای درمان پادشاه

داستان کوتاه آموزنده پیدا کردن مردی خوشبخت برای درمان پادشاه

داستان کوتاه آموزنده پیدا کردن مردی خوشبخت برای درمان پادشاهنمکستان » داستان کوتاه زیبا و آموزنده در مورد خوشبختی ، در ادامه این داستان زیبا را مطالعه نمایید.سلطان بزرگی پس از اینکه گرفتار بیماری سختی شد گفت : نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند تمام طبیبان دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد اما نوانستند . تنها یکی از طبیبان گفت : من می‌...

ادامه مطلب

داستان کوتاه جالب قایم باشک بازی دانشمندان در بهشت

داستان کوتاه جالب قایم باشک بازی دانشمندان در بهشت

داستان کوتاه جالب قایم باشک بازی دانشمندان در بهشتداستان کوتاه زیبا و علمی روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم باشک بازی کنند انیشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت او باید تا 100 می شمرد و سپس شروع به جستجو میکرد همه پنهان شدند الا نیوتون … نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد، دقیقا در مقابل انیشتین انیشتین  تا صد شمرد او چ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و آموزنده حضرت داود علیه السلام و زن بیوه نیازمند

داستان کوتاه و آموزنده حضرت داود علیه السلام و زن بیوه نیازمند

داستان کوتاه و آموزنده حضرت داود علیه السلام و زن بیوه نیازمندداستان زیبای حضرت داوود علیه السلامزنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟ داوود (ع) فرمود : خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند سپس فرمود : مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟ زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم ریسندگى مى کنم ، دیروز شال باف...

ادامه مطلب

داستان کوتاه جالب و خواندنی عاقبت پزشک طماع

داستان کوتاه جالب و خواندنی عاقبت پزشک طماع

داستان کوتاه جالب و خواندنی عاقبت پزشک طماعداستان زیبا و آموزند پزشک طماعپیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودکی زخمی و خون آلوده را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت : خواهش می کنم به داد این بچه برسید ماشین بهش زد و فرار کرد … پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو قبل از بستری و عمل پرداخت کنید پیرمرد : اما من پولی ندارم حتی پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم خواهش می ک...

ادامه مطلب

داستان کوتاه درباره خدا هیچ وقت از رحمت خدا نا امید نشوید

داستان کوتاه درباره خدا هیچ وقت از رحمت خدا نا امید نشوید

داستان کوتاه درباره خدا هیچ وقت از رحمت خدا نا امید نشویدداستان کوتاه در مورد خدا تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دور افتاده برده شد او با بی قراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد او ساعت ها به اقیانوس چشم می‌دوخت تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد سر آخر نا امید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد تا از خود و وسایل...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و زیبا گفتگو با خدا

داستان کوتاه و زیبا گفتگو با خدا

داستان کوتاه و زیبا گفتگو با خداپسر کوچولو به مادر خود گفت : مامان کجا می ری؟ مادر گفت : عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم ، خیلی زود برمی گردم اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد حدود نیم ساعت ب...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و شنیدنی زهر و عسل

داستان کوتاه و شنیدنی زهر و عسل

داستان کوتاه و شنیدنی زهر و عسلروزی روزگاری در زمان های قدیم مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت یک روز می خواست دنبال کاری از مغازه بیرون برود به شاگردش گفت : این کوزه پر از زهر است مواظب باش به آن  دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد واستادش رفت شاگرد هم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نا...

ادامه مطلب

داستان کوتاه زن و مرد از نگاه ریاضی

داستان کوتاه زن و مرد از نگاه ریاضی

داستان کوتاه زن و مرد از نگاه ریاضیروزی از دانشمندی ریاضیدان پرسیدند : نظرت در مورد انسان ها (  زن و مرد ) چیست ؟ ریاضیدان بزرگ لبخندی زد و پاسخ داد : اگر زن یا مرد دارای اخلاق باشند پس برابر هستند با عدد  1 اگر دارای زیبایی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک می گذاریم و برابر است با 10 اگر پول و مال هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک می گذاریم و برابر است با 100 اگر دارای اصل و نصب هم باشند پس ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و شنیدنی نادر شاه

داستان کوتاه و شنیدنی نادر شاه

داستان کوتاه و شنیدنی نادر شاهزمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت از او پرسید : پسر جان چه می‌خوانی؟ پسرک جواب داد : قرآن – از کجای قرآن؟ – انا فتحنا … نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن ابا کرد نادر گفت : چر ا نمی گیری؟ گفت : مادرم مرا می‌زند می‌...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و قشنگ شایعه

داستان کوتاه و قشنگ شایعه

داستان کوتاه و قشنگ شایعهزنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند همسایه اش از این شایعه به شدت صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان شد و سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرید بلکه بتواند این کار خود را...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و جالب فرار از زندگی

داستان کوتاه و جالب فرار از زندگی

داستان کوتاه و جالب فرار از زندگیروزی شاگردی به استادش گفت : استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟ استاد گفت : واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟ شاگرد گفت : بله با کمال میل استاد گفت : پس آماده شو با هم به جایی برویم شاگرد قبول کرد استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند برد استاد گفت : خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن مکالمات بین کودکان به ا...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و شنیدنی تکرار اشتباه

داستان کوتاه و شنیدنی تکرار اشتباه

داستان کوتاه و شنیدنی تکرار اشتباهکارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید : معنی این کار چیست؟ شما 200 دلار کمتر از چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید رئیس پاسخ می دهد : خودم می‌دانم ، اما ماه گذشته که 200 دلار بیشتر به تو پرداخت کردم هیچ شکایتی نکردی کارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد : درسته، من معمولا از اشتباه های موردی می گذرم اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گز...

ادامه مطلب

داستان کوتاه و شنیدنی دخترک تیزبین

داستان کوتاه و شنیدنی دخترک تیزبین

داستان کوتاه و شنیدنی دخترک تیزبینروزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه برد...

ادامه مطلب

داستان کوتاه نه به جنیفر لوپز

داستان کوتاه نه به جنیفر لوپز

داستان کوتاه نه به جنیفر لوپزهیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود تبرش افتاد تو رودخونه وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید : چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت : تبرم توی رودخونه افتاده فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید : آیا این تبر توست؟ هیزم شکن جواب داد : نه فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید : آیا این تبر ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه جنایت کار مهربان

داستان کوتاه جنایت کار مهربان

داستان کوتاه جنایت کار مهربانجنایت کاری که یک آدم را کشته بود در حال فرار و آوارگی با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف خسته و کوفته به یک دهکده رسید چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد اما بی پول بود بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایی کند دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می ک...

ادامه مطلب