شنبه 4 آذر 1396

تبلیغات

تبلیغات

خانه » داستان کوتاه (صفحه 2)

داستان کوتاه

داستان کوتاه برادر خوب

داستان کوتاه برادر خوب

داستان کوتاه برادر خوب شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زند و آن راتحسین می کرد پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید : این...

ادامه مطلب »

داستان قشنگ و جالب سنگ تراش

داستان قشنگ و جالب سنگ تراش

داستان قشنگ و جالب سنگ تراش روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه و زیبا عشق چیست

داستان کوتاه و زیبا عشق چیست

داستان کوتاه و زیبا عشق چیست دختری کنجکاو می پرسید : ایها الناس عشق یعنی چه؟ دختری گفت : اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه مادرش گفت : عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست پدرش گفت : بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است رهروی گفت : کوچه ای بن بست سالکی...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه گداهای بازاریاب

داستان کوتاه گداهای بازاریاب

داستان کوتاه گداهای بازاریاب دو گدا در یکی از خیابان های شهر رم کنار هم نشسته بودند یکی از آنها صلیبی در جلو خود گذاشته بود و دیگری ستاره داوود مردم زیادی که از آنجا رد می شدند به هر دو نگاه می کردند ولی فقط تو کلاه کسی که پشت صلیب نشسته بود پول می ریختن . داستان کوتاه...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه و جذاب پادشاه

داستان کوتاه و جذاب پادشاه

داستان کوتاه و جذاب پادشاه پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود موفق نمی شد لذا دستور داد وزیر را از زندان بیاورند داستا کواه پادشاه short story هنگامی...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه و زیبا محبت زنجیره ای

داستان کوتاه و زیبا محبت زنجیره ای

داستان کوتاه و زیبا محبت زنجیره ای مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه تکرار افسوس

داستان کوتاه تکرار افسوس

داستان کوتاه تکرار افسوس شیخ دانایی برای جمعی سخن می گفت و پند می داد در بین پندها لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند او مجددا لطیفه را تکرار کرد تا این که دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه رحمت خدا

داستان کوتاه رحمت خدا

داستان کوتاه رحمت خدا پیر مرد تهی دست زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم می کرد از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه زنجیر عشق

داستان کوتاه زنجیر عشق

داستان کوتاه زنجیر عشق در یک عصر سرد و برفی وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت کنار جاده پیر زنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم زن گفت صدها ماشین...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه او پشت پنجره بود

داستان کوتاه او پشت پنجره بود

داستان کوتاه او پشت پنجره بود روزی از روزها جانی  با خانواده اش برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به مرزعه رفته بودند مادربزرگ یک تیر و کمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خانگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت جانی وحشت زده شد لاشه...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه ماهیگیر قانع

داستان کوتاه ماهیگیر قانع

داستان کوتاه ماهیگیر قانع روزی دو مرد در کنار دریاچه ای بزرگ  مشغول ماهیگیری بودند یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری هیچ دانشی نسبت به فن ماهیگیری نداشت هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه و بسیار زیبای وارث لبخند

داستان کوتاه و بسیار زیبای وارث لبخند

داستان کوتاه و بسیار زیبای وارث لبخند در یکی از روستاهای شهر رم پیرمرد ثروتمندی زندگی می کرد که تنها بود او دارای صورتی زشت و بدترکیب بود شاید به خاطر همین بود که هیچکس نزدیک او نمی شد و همه مردم از او کناره گیری می کردند قیافه ی زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه و جالب امتحان وزیران

داستان کوتاه و جالب امتحان وزیران

داستان کوتاه و جالب امتحان وزیران روزی از روزها پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کاری را که می گوید انجام دهند : از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند همچنین از آنها خواست که در...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه و واقعی جواب تولستوی

داستان کوتاه و واقعی جواب تولستوی

داستان کوتاه و واقعی جواب تولستوی روزی لئون تولستوی در خیابان در حال قدم زدن بود که ناآگاهانه به زنی تنه زد زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد تولستوی کلاهش را از سرش برداشت  و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت :...

ادامه مطلب »

داستان شنیدنی و کوتاه لحظه ی مرگ

داستان شنیدنی و کوتاه لحظه ی مرگ

داستان شنیدنی و کوتاه لحظه ی مرگ زمانی که سردار فرانسوی ناپلئون به روس ها حمله کرده بود دسته ای از سربازان ویژه ی او در مرکز یکی از شهرهای کوچک روسیه در حال جنگ بودند یکی از فرماندهان سپاه ناپلئون بناپارت به طور اتفاقی از سربازان خود جدا می افتد و گروهی از سربازان روسی رد او را می...

ادامه مطلب »