دوشنبه 7 خرداد 1397

تبلیغات

خانه » داستان کوتاه (صفحه 2)

داستان کوتاه

داستان کوتاه و شنیدنی نادر شاه

داستان کوتاه و شنیدنی نادر شاه

داستان کوتاه و شنیدنی نادر شاه زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت از او پرسید : پسر جان چه می‌خوانی؟ پسرک جواب داد : قرآن – از کجای قرآن؟ – انا فتحنا … نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه و قشنگ شایعه

داستان کوتاه و قشنگ شایعه

داستان کوتاه و قشنگ شایعه زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند همسایه اش از این شایعه به شدت صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه و جالب فرار از زندگی

داستان کوتاه و جالب فرار از زندگی

داستان کوتاه و جالب فرار از زندگی روزی شاگردی به استادش گفت : استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟ استاد گفت : واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟ شاگرد گفت : بله با کمال میل استاد گفت : پس آماده شو با هم به جایی برویم شاگرد قبول کرد استاد شاگرد جوانش...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه و شنیدنی تکرار اشتباه

داستان کوتاه و شنیدنی تکرار اشتباه

داستان کوتاه و شنیدنی تکرار اشتباه کارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید : معنی این کار چیست؟ شما 200 دلار کمتر از چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید رئیس پاسخ می دهد : خودم می‌دانم ، اما ماه گذشته که 200 دلار بیشتر به تو پرداخت کردم هیچ شکایتی نکردی کارمند با حاضر جوابی پاسخ...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه و شنیدنی دخترک تیزبین

داستان کوتاه و شنیدنی دخترک تیزبین

داستان کوتاه و شنیدنی دخترک تیزبین روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد پیشهاد یک معامله کرد و...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه جنایت کار مهربان

داستان کوتاه جنایت کار مهربان

داستان کوتاه جنایت کار مهربان جنایت کاری که یک آدم را کشته بود در حال فرار و آوارگی با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف خسته و کوفته به یک دهکده رسید چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه برادر خوب

داستان کوتاه برادر خوب

داستان کوتاه برادر خوب شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زند و آن راتحسین می کرد پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید : این...

ادامه مطلب »

داستان قشنگ و جالب سنگ تراش

داستان قشنگ و جالب سنگ تراش

داستان قشنگ و جالب سنگ تراش روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه و زیبا عشق چیست

داستان کوتاه و زیبا عشق چیست

داستان کوتاه و زیبا عشق چیست دختری کنجکاو می پرسید : ایها الناس عشق یعنی چه؟ دختری گفت : اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه مادرش گفت : عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست پدرش گفت : بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است رهروی گفت : کوچه ای بن بست سالکی...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه گداهای بازاریاب

داستان کوتاه گداهای بازاریاب

داستان کوتاه گداهای بازاریاب دو گدا در یکی از خیابان های شهر رم کنار هم نشسته بودند یکی از آنها صلیبی در جلو خود گذاشته بود و دیگری ستاره داوود مردم زیادی که از آنجا رد می شدند به هر دو نگاه می کردند ولی فقط تو کلاه کسی که پشت صلیب نشسته بود پول می ریختن . داستان کوتاه...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه و جذاب پادشاه

داستان کوتاه و جذاب پادشاه

داستان کوتاه و جذاب پادشاه پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود موفق نمی شد لذا دستور داد وزیر را از زندان بیاورند داستا کواه پادشاه short story هنگامی...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه و زیبا محبت زنجیره ای

داستان کوتاه و زیبا محبت زنجیره ای

داستان کوتاه و زیبا محبت زنجیره ای مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه تکرار افسوس

داستان کوتاه تکرار افسوس

داستان کوتاه تکرار افسوس شیخ دانایی برای جمعی سخن می گفت و پند می داد در بین پندها لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند او مجددا لطیفه را تکرار کرد تا این که دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه رحمت خدا

داستان کوتاه رحمت خدا

داستان کوتاه رحمت خدا پیر مرد تهی دست زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم می کرد از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه زنجیر عشق

داستان کوتاه زنجیر عشق

داستان کوتاه زنجیر عشق در یک عصر سرد و برفی وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت کنار جاده پیر زنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم زن گفت صدها ماشین...

ادامه مطلب »
مراسم عروسی