پنج شنبه 2 آذر 1396

تبلیغات

خانه » داستان کوتاه (صفحه 3)

داستان کوتاه

داستان کوتاه سگ باهوش و قصاب

داستان کوتاه سگ باهوش و قصاب

داستان کوتاه سگ باهوش و قصاب قصاب در مغازه اش مشغول کار بود که با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که از جلوی مغازه دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید کاغذ را از سگ گرفت روی کاغذ نوشته بود لطفا ۱۲ عدد سوسیس و یه ران گوسفند به من بدین...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه غیرت خروسی

داستان کوتاه آموزنده درباره خروس

داستان کوتاه غیرت خروسی روزی مردی خروسی از بازار خرید و به خانه برد وقتی وارد خانه شد همسر جوانش سر و رویش را پوشاند و فریاد زد : ای مرد! غیرتت چه شده است؟ روزها که تو نیستی آیا من باید با این خروس که جنس مخالف است تنها بمانم؟ خروس را بیرون ببر و از هر که خریده...

ادامه مطلب »

داستان بامعنا و بسیار زیبای عشق کوروش کبیر

داستان بامعنا و بسیار زیبای عشق کوروش کبیر

داستان بامعنا و بسیار زیبای عشق کوروش کبیر دختری هر روز به نزد کورش کبیرمی رفت و ادعا می کرد از عشق او خواب ندارد و خواستار ازدواج با کوروش است تا پریشانی حالی اش از بین برود روزی از روز ها دخترک عاشق پیشه دوباره به نزد  کوروش رسید و مانند قبل ادعای عشق سوزان خود را شرح داد...

ادامه مطلب »

داستان واقعی و شنیدنی چرا من ؟

داستان واقعی و شنیدنی چرا من ؟ بهترین و افسانه ای ترین تنیسور جهان آرتور اش هنگامی که برای جراحی قلب خود در بیمارستان بود با  سهل انگاری پرستاران با تزریق خون آلوده به بیماری ایدز مبتلا شد طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه و جذاب رستوران رایگان

داستان کوتاه و جذاب رستوران رایگان

داستان کوتاه و جذاب رستوران رایگان یکی از غذاخوری های بین راهی بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود : شما در این مکان غذا میل بفرمایید ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد !!! راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و...

ادامه مطلب »

داستان شنیدنی و واقعی ابو علی سینا

داستان شنیدنی و واقعی ابو علی سینا

داستان شنیدنی و واقعی ابو علی سینا در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و لگنش از جایش درمی‌رود پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند هر چه به دختر می گویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که می کنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر...

ادامه مطلب »

داستان خنده دار و جذاب استاد تیزهوش

داستان خنده دار و جذاب استاد تیزهوش

داستان خنده دار و جذاب استاد تیزهوش چهار دانشجوی خوشگذرون شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی و خنده و تفریح گذرانده بودند و  کاملا مشخص است که هيچ آمادگی برای امتحانشون نداشتند فردا که روز امتحان بود به فکر چاره ای برای گمراه کردن استاد افتادند و نقشه ای کشیدند به اين صورت که سر و رو شون...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه و شنیدنی چشم براه سرباز

داستان کوتاه و شنیدنی چشم براه سرباز

داستان کوتاه و شنیدنی چشم براه سرباز جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی تمام دنیا رو گرفته بود یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج...

ادامه مطلب »

داستان جالب و قشنگ پاسخ دکتر حسابی

داستان جالب و قشنگ پاسخ دکتر حسابی

داستان جالب و قشنگ پاسخ دکتر حسابی یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید من که نمی خواهم موشک هوا کنم فقط می خواهم در روستایمان معلم شوم و به بچه های زادگاهم خدمت کنم ! دکتر حسابی جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه آموزنده و واقعی عیادت مرد ناشنوا از همسایه بیمار

عیادت مرد ناشنوا از همسایه,داستان های مولوی,داستان های مولانا

داستان کوتاه آموزنده و واقعی عیادت مرد ناشنوا از همسایه بیمار عیادت مرد ناشنوا از همسایه ناشنوایی خواست به احوالپرسی بیماری برود. با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او صدایی را نمی شنود باید از پیش پرسش های خود را طراحی کند و جواب...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه آموزنده و واقعی مردی که در اتاقش را قفل می زد

مردی که در اتاقش را قفل می زد,داستان های مولانا,داستان ایاز غلام سلطان محمد غزنوی

داستان کوتاه آموزنده و واقعی مردی که در اتاقش را قفل می زد مردی که در اتاقش را قفل می زد می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت خروج...

ادامه مطلب »

داستان شنیدنی و بامعنای به خدا اعتماد کن

داستان شنیدنی و بامعنای به خدا اعتماد کن

داستان شنیدنی و بامعنای به خدا اعتماد کن در روزگاران قدیم مردی ثروتمند و غنی وجود داشت که با وجود بی نیازی اش از مال و منال دنیا همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود . با اینکه از همه ثروت های دنیا بهره مند بود هیچ گاه شاد و خوشحال دیده نمی شد . او خدمتکار جوانی داشت که...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه و شنیدنی مناره کج

داستان کوتاه و شنیدنی مناره کج

داستان کوتاه و شنیدنی مناره کج روایت شده است در حدود 600 سال پیش بهترین معماران ایرانی مشغول ساخت  مسجدی عظیم در اصفهان بودند … در روزهای پایانی اتمام بنای مسجد و چند روز مانده به افتتاح مسجد کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام می دادند پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد...

ادامه مطلب »

داستان زیبا و با معنای درخت مشکلات

داستان زیبا و با معنای درخت مشکلات

داستان زیبا و با معنای درخت مشکلات نجار یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند قبل از ورود نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد بعد با دو دستش شاخه های...

ادامه مطلب »

داستان جالب و قشنگ منطق از نگاه استاد

داستان جالب و قشنگ منطق از نگاه استاد

داستان جالب و قشنگ منطق از نگاه استاد دو شاگرد در کلاس سر موضوعی بحث می کردند و با اینکه نظریه ها یکی نبود هر کدام بر این باور بودند که حرف شان منطقی است معلم کمی فکر کرد و وارد بحث شد : گوش کنید مثالی می زنم : دو مرد پیش من می آیند یکی تمیز ودیگری کثیف...

ادامه مطلب »