javascript hit counter

تبلیغات

تبلیغات

تبلیغات

خانه » داستان کوتاه (صفحه 9)

داستان کوتاه

داستان پند دار و زیبای قدرت دعا کردن

داستان پند دار و زیبای قدرت دعا کردن

داستان پند دار و زیبای قدرت دعا کردن زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان بی غذا مانده‌اند صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه انعکاس

داستان کوتاه انعکاس

داستان کوتاه انعکاس پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد به زمین افتاد و داد کشید : آی ی ی ی! صدایی از دور دست آمد : آی ی ی ی! پسرک با کنجکاوی فریاد زد : کی هستی؟ پاسخ شنید : کی هستی؟

ادامه مطلب »

داستان کوتاه خدایا شکر

داستان کوتاه خدایا شکر

داستان کوتاه خدایا شکر روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند

ادامه مطلب »

داستان کوتاه معجون آرامش

داستان کوتاه معجون آرامش

داستان کوتاه معجون آرامش کسری انوشیروان از بزرگمهر خشمگین شد و دستور داد در سیاهچال به زنجیرش کنند چند روزی از این ماجرا گذشت ، کسری افرادی را فرستاد تا از حال بزرگمهر برایش خبر ببرند.

ادامه مطلب »

داستان کوتاه آلزایمر

داستان کوتاه آلزایمر چمدونش را بسته بودیم با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک ، کمی نون روغنی، آبنات، کشمش چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی … گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم

ادامه مطلب »

داستان کوتاه وعده

داستان کوتاه وعده پادشاه برای اینکه نفسی تازه کند از قصرش خارج شد . آن شب هوا خیلی سرد بود . هنگامی که داشت به قصر باز می گشت سربازی را دید که با لباسی نازکی در سرما نگبانی می دهد . از سرباز پرسید : سردت نمی شود ؟ سرباز گفت : چرا سردم می شود اما بخاطر اینکه...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه رئیس جدید سرخ پوست ها

داستان کوتاه رئیس جدید سرخ پوست ها اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن : آیا زمستان سختی در پیش است؟ رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟» پاسخ: «اینطور به نظر...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه کدام مستحق تریم ؟

داستان کوتاه کدام مستحق تریم ؟ شب سردی بود پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه رفت نزدیک تر چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه عشق و نفرت

داستان کوتاه عشق و نفرت زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند. پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری ؟ مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه زن و مرد

داستان کوتاه زن و مرد مرد از راه می رسه ناراحت و عبوس زن : چی شده؟ مرد : هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش) زن حرف مرد رو باور نمی کنه : یه چیزیت هست.بگو! مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه لبخند می زنه زن...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه قیمت تجربه

داستان کوتاه قیمت تجربه مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه باز نشسته شد دو سال بعد از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه دلسوزی عزراییل برای دو نفر

روزی رسول خدا (ص) نشسته بود عزراییل به زیارت آن حضرت آمد پیامبر(ص) از او پرسید : ای برادر چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟ عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت : داستان کوتاه دلسوزی عزراییل برای دو نفر...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه شعرای بی پول

داستان کوتاه شعرای بی پول یک شب نصرت رحمانی وارد کافه نادری شد و به اخوان ثالث گفت : من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی بر گشت و بیست تومان پول و یک...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه انسان بزرگ

داستان کوتاه انسان بزرگ داستان کوتاه انسان بزرگ,داستان کوتاه آموزنده,داستان کوتاه انگلیسی,داستان کوتاه از بزرگان,داستان کوتاه بزرگان,داستان های کوتاه بزرگان,داستان کوتاه آموزنده از بزرگان, روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود پس از ساعتی او داخل پارکینگ تک...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه من کی هستم ؟

داستان کوتاه من کی هستم ؟ من دوشیزه مکرمه هستم وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود من مرحومه مغفوره هستم وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام من همسری مهربان و مادری فداکار هستم وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه...

ادامه مطلب »
مراسم عروسی