javascript hit counter

تبلیغات

تبلیغات

تبلیغات

خانه » داستان کوتاه » او هیچ گاه مرا ترک نکرد. مادرم قهرمان من است

او هیچ گاه مرا ترک نکرد. مادرم قهرمان من است

او هیچ گاه مرا ترک نکرد. مادرم قهرمان من است

داستان کوتاه

روی زمین خوابیدم و پاهایم را با عصبانیت به زمین کوبیدم و آنقدر فریاد زدم که گلویم خشک شد، فقط به این دلیل که مادر خوانده ام به من گفته بود اسباب بازی هایم را جمع کنم.
فریاد زدم: “ازت متنفرم.”
شش ساله بودم و نمی دانستم چرا همیشه آنقدر عصبانی هستم. از وقتی دو سالم بود، با پدر و مادر خوانده ام زندگی می کردم. مادر واقعی ام نمی توانست از من و پنج خواهرم نگهداری کند. چون پدر یا کسی را نداشتیم که از ما مراقبت کند، نزد خانواده های مختلفی به فرزند خواندگی پذیرفته شدیم.
احساس سردرگمی و تنهایی می کردم. نمی دانستم چگونه به دیگران بگویم چقدر احساس رنجش می کنم. عصبانیت تنها راهی بود که می توانستم احساسات درونی ام را ابراز کنم. چون دائم دردسر درست می کردم، سرانجام نامادری ام مرا به موسسه فرزند خواندگی بازگرداند. همان طور که مادر خوانده قبلی ام این کار را کرده بود. فکر می کردم منفورترین دختر روی زمین هستم.
بعد با کیت مک کان آشنا شدم. وقتی به دیدنم آمد، هفت ساله بودم و با سومین پدر و مادر خوانده ام زندگی می کردم. وقتی مادر خوانده ام گفت که کیت مجرد است و می خواهد کودکی را به فرزندی قبول کند، فکر نمی کردم او مرا انتخاب کند. فکر نمی کردم کسی حاضر باشد تا آخر عمر با من زندگی کند.
آن روز کیت مرا به مزرعه کدو حلوایی برد. خیلی خوش گذشت، اما فکر نمی کردم باز هم او را ببینم. چند روز بعد مددکار اجتماعی به خانه ما آمد و گفت که کیت می خواهد مرا به فرزندی بپذیرد. سپس از من پرسید آیا اشکالی ندارد که به جای زندگی با پدر و مادر، فقط با یک مادر زندگی کنم. در پاسخ گفتم: “من فقط کسی را می خواهم که دوستم داشته باشد.”
کیت روز بعد به دیدنم آمد. توضیح داد که مراحل قانونی کار یک سال طول می کشد، اما من می توانم به خانه او نقل مکان کنم. به وجد آمدم، اما باز هم می ترسیدم. من و کیت کاملاً با هم غریبه بودیم. نمی دانستم وقتی مرا بشناسد، عقیده اش را تغییر می دهد یا نه. او متوجه ترس من شد. مرا در آغوش گرفت و گفت: “می دانم خیلی رنج کشیده ای. می دانم می ترسی. اما قول می دهم هیچگاه ترکت نکنم. ما دیگر یک خانواده هستیم.”
چشمانم پر از اشک است. ناگهان متوجه شدم او هم مثل من تنهاست. گفتم: “باشد مادر”
هفته بعد با مادربزرگ و پدربزرگ و خاله و دایی جدیدم و بچه های شان آشنا شدم. به نظر مسخره می آمد که ما با هم غریبه باشیم، زیرا آنان طوری مرا در آغوش می گرفتند که گویی از همان ابتدا مرا می شناختند. وقتی به خانه مادرم رفتم، برای اولین بار صاحب اتاق مستقلی شدم. من فقط چند لباس داشتم که آنها در ساکی قهوه ای با خود آورده بودم. مادر گفت: “نگران نباش، برایت چیزهای جدید و قشنگی می خرم.” آن شب با امنیت کامل خوابیدم. دعا کردم مجبور نباشم آنجا را ترک کنم.
مادر کارهای قشنگی برای من انجام داد. او مرا به کلیسا برد، اجازه داد حیوانات اهلی داشته باشم. مرا در کلاس های اسب سواری و پیانو ثبت نام کرد. هر روز به من می گفت که دوستم دارد. اما محبت برای التیام دردهای درونی من کافی نبود. دائم فکر می کردم نظرش را تغییر می دهد. فکر می کردم اگر رفتارم بد باشد، او نیز مثل بقیه مرا ترک خواهد کرد.
بنابراین سعی کردم قبل از آنکه او مرا آزار دهد، من او را آزار دهم. گاهی در مورد مسائل جزئی با او مشاجره می کردم و وقتی اوضاع بر وفق مرادم نبود، عصبی می شدم. درها را به هم می کوبیدم. وقتی مادر سعی می کرد جلویم را بگیرد، او را می زدم. اما او همچنان شکیبا بود. مرا در آغوش می گرفت و می گفت که همیشه دوستم دارد. وقتی عصبانی می شدم، به من می گفت روی تخت فنری بپرم.
چون در درس هایم بسیار ضعیف بودم، او در انجام تکالیفم بسیار سخت گیری می کرد. روزی وقتی تلویزیون تماشا می کردم، او آمد و آن را خاموش کرد و گفت: “وقتی تکالیفت تمام شد، می تونی تلویزیون تماشا کنی.”
عصبانی شدم، کتاب هایم را برداشتم و پرت شان کردم. فریاد زدم: “ازت متنفرم و نمی خواهم با تو زندگی کنم.”
منتظر ماندم تا بگوید وسائلم را جمع کنم. وقتی این کار را نکرد، گفتم: “نمی خواهی مرا بیرون کنی؟”
گفت: “رفتارت را دوست ندارم، اما هیچگاه تو را از خانه بیرون نمی کنم. ما یک خانواده هستیم و خانواده ها یکدیگر را رها نمی کنند.”
حرف های او بر من اثر گذاشت. او با بقیه فرق داشت. او نمی خواست مرا رها کند. او واقعا دوستم داشت و من هم متوجه شدم که او را دوست دارم. گریه کردم و او را در آغوش گرفتم.

همچنین بخوانید:  داستان کوتاه و شنیدنی آرزوی باقالی پلو با ماهیچه
در سال 1985 وقتی مادر رسماً مرا به فرزندی پذیرفت، آن روز را در رستورانی جشن گرفتیم. حالا که متعلق به کسی بودم، احساس خوبی داشتم. اما هنوز می ترسیدم. آیا ممکن بود مادر برای همیشه دوستم داشته باشد؟ با گذشت ماه ها بدرفتاری هایم کمتر شد.
امروز 16 ساله هستم. یک اسب، چهار گربه، یک سگ، شش کبوتر و یک قورباغه دارم که در حیاط پشتی زندگی می کنند و البته یک آرزو دارم: دامپزشک شوم.
من و مادر دوست داریم با هم کارها را انجام دهیم. وقتی مردم به ما می گویند که چقدر شبیه هم هستیم، می خندیم. آن ها باور نمی کنند که او مادر واقعی من نیست.
حالا خوشبخت تر از آنم که تصور می کردم. وقتی بزرگ شوم، دوست دارم ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم. اما اگر نشد، مانند مادر، کودکی را به فرزندی قبول کنم. کودکی تنها را به فرزندی می پذیرم و هرگز ترکش نمی کنم.
خیلی خوشالم که مادر مرا ترک نکرد.
شرون ویتلی

از کتاب: سوپ جوجه برای تقویت روح دختران-پسران: داستان هایی از زندگی، عشق و آموزش. نوشته جک کانفیلد و مارک ویکتور هنسن. ترجمه ندا شاد نظر. انتشارات عقیل.

پاسخ دادن

نکات : آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلدهای الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

مراسم عروسی