شنبه 4 آذر 1396

تبلیغات

تبلیغات

تبلیغات

خانه » داستان کوتاه » داستان کوتاه یک لنگه کفش

داستان کوتاه یک لنگه کفش

داستان کوتاه یک لنگه کفش

داستان کوتاه یک لنگه کفش , داستان یک لنگه کفش

پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت

به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد

مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند

ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت

همه تعجب کردند

پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود

ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد ، چه قدر خوشحال خواهد شد

نتیجه داستان : ببخشید و لبخند بزنید تا بتوانید راحت تر فراموش کنید

داستان کوتاه یک لنگه کفش