javascript hit counter

تبلیغات

تبلیغات

تبلیغات

خانه » داستان کوتاه » داستان های ملا نصرالدین » داستان های ملا نصرالدین: سوزن لرزان

داستان های ملا نصرالدین: سوزن لرزان

داستان های ملا نصرالدین: سوزن لرزان

داستان های ملا نصرالدین: سوزن لزران

نمکستان» در این پست یکی دیگر از داستان های ملا نصرالدین را برایتان نقل می کنیم. اسم این داستان سوزن لرزان است.

روزی ملانصرالدین در بازار مشغول گشت و گذار بود. سرش را به راست و چپ برگرداند و دوستان خود را در حال خرید و فروش و چانه زدن دید.
ملا شلوغ پلوغی بازار را دوست می‌داشت. در آنجا او می‌توانست همیشه کسانی را که از سفرهای دور و نزدیک می‌آمدند بیند. سر چهارسوق بازار ملا عده‌ای را دید که سرهای خود را نزدیک به یکدیگر گرفته بودند و در باره چیزی که در دست یکی از ساربانها بود بحث می‌کردند.
ملا جلو رفت تا بفهمد که آنجا چه خبر است. پس از مدت کوتاهی قیافه مشخص ملا در بین جمعیت خودنمایی کرد. همه مردم به ملا سلام کردند و او هم جواب سلام آنها را داد. یکی از آنها به او گفت: «ما توی این فکریم که این چیز چیست! وقتی که این ساربان سوار بر شتر از کویر رد می‌شده آن را روی زمین پیدا کرده است!»
ساربان دنباله داستان را خودش این طور ادامه داد: من از شترم پایین آمدم و آن را از روی زمین برداشتم ولی نمی‌دانم چیست؟ فکر کردم که مردم دانای شهر می‌توانند بفهمند که این چیست! ولی هیچ کس حتی حدس هم نمی‌تواند بزند که این چیست.
یکی از آنها دنباله حرف ساربان را گرفت و گفت: «ملا شما خیلی چیزها میدانید و می‌توانید به ما بگویید که این چیست؟»
این مرد به شهر آمده بود تا هلوهای خود را بفروشد و در بازار این جمعیت را دیده بود. ملانصرالدین به جعبه کوچک گردی که روی کف دست آفتاب سوخته ساربان بود خیره شد: این جعبه فلزی بود و رویش شیشه‌ای. توی جعبه یک سوزن کوچک و یک صفحه گرد بود که دور تا دورش حروفی قرار داشت.
هنگامی که جعبه تکان می‌خورد سوزن می‌لرزید، ولی همیشه در یک جهت می‌ایستاد. ملا جعبه را در دست گرفت و آن را این طرف و آن طرف تکان داد. سوزن می‌لرزید ولی همیشه رو به شمال می‌ایستاد. ملا ریشش را خاراند. این به آن معنی بود که او سخت در فکر است. بعد جعبه را به موسی داد. ساربان پرسید: «خوب آیا فهمیدید که این جعبه چیست؟»
جمعیت با امید زیاد منتظر جواب بودند. آن‌ها انتظار شنیدن کلمات پر معنایی را داشتند. حس کنجکاوی آنها تحریک شده بود و می‌خواستند بفهمند این چه چیزی است که هر چقدر آن را تکان بدهند باز یک نقطه ثابت، یعنی قطب شمال را، نشان می‌دهد.
ملا برای لحظه‌ای ریشش را خاراند و چیزی نگفت. بعد ناگهان عجیب‌ترین کار ممکن را کرد. یعنی اول گریه کرد و بعد خندید. او این کار را چند بار تکرار کرد. هی گریه می‌کرد و بعد می‌خندید؛ هی می‌خندید و گریه می‌کرد. هی گریه می‌کرد و می‌خندید. بعضی از مردم پرسیدند: د ملا، چرا گریه می‌کنی؟»
و عده‌ای هم پرسیدند: «چرا می‌خندی؟»
یکی از آنها گفت: «این خیلی عجیب است که آدمی مثل ملا، در یک وقت هم گریه کند و هم بخندد.» 

همچنین بخوانید:  داستان های ملا نصرالدین: بالا و پایین منار
ملا به آنها گفت: «دلیلش را به شما می‌گویم.»
در همین موقع تمام مردها و پسرهایی که در بازار بودند دور ملا جمع شدند تا کلمات پر معنی ملای دانا را بشنوند. آن‌هایی که ملا را نمی‌شناختند به وسیله دیگران از جریان علم و دانایی او آگاه شدند. زنان هم چادرهایشان را روی صورت خود کشیدند و مشغول صحبتهای بیخودی شدند تا در آن محل بمانند.
عاقبت ملا گفت: «من گریه کردم چون هیچ کدام از شما عقلش نمی‌رسد که بفهمد این جعبه گرد و سوزن لرزان چیست. چقدر شما بی‌فکر هستید. من بجای همه‌تان باید خجالت بکشم
بعد ملا بد یکی یکی آنها خیره شد. و دید که همه از کم اطلاعی خود خجالت زده‌اند. حتی پسر بچه‌ها هم از شرم سرهایشان را به زیر انداخته بودند. زن‌ها در حالی که زیر چادرهایشان مخفی شده بودند خوشحال بودند از این که کسی از آنها انتظار علم زیادی ندارد؛ چون آنها تمام وقتشان را صرف خانه و بچه‌ها می‌کردند. سرانجام یکی از آن جمع که از همه زرنگ‌تر و شجاعتر بود و ملا را بهتر از دیگران می‌شناخت موضوع صحبت را عوض کرد: «ملا شما به ما گفتید که چرا گریه کردید. حالا به ما بگویید که دلیل خنده‌تان چه بود؟»
ملا در حالی که می‌خندید جواب داد: «من خندیدم چون خودم هم نمی‌دانم که این جعبه چیست!!»

داستان های ملا نصرالدین: سوزن لرزان

پاسخ دادن

نکات : آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلدهای الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

مراسم عروسی