javascript hit counter
خانه » آشیو برچسب ها:داستان کوتاه زیبا (صفحه 8)

آشیو برچسب ها:داستان کوتاه زیبا

داستان کوتاه و پند آموز پاسخ آهنگر با ایمان

داستان کوتاه و پند آموز پاسخ آهنگر با ایمان

داستان کوتاه و پند آموز پاسخ آهنگر با ایمان آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند سال‌ها با علاقه کار کرد ، به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد

ادامه مطلب »

داستان کوتاه دزدیدن جوانمردی

داستان کوتاه دزدیدن جوانمردی

داستان کوتاه دزدیدن جوانمردی اسب سواری ، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند

ادامه مطلب »

داستان پند دار و زیبای قدرت دعا کردن

داستان پند دار و زیبای قدرت دعا کردن

داستان پند دار و زیبای قدرت دعا کردن زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان بی غذا مانده‌اند صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه انعکاس

داستان کوتاه انعکاس

داستان کوتاه انعکاس پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد به زمین افتاد و داد کشید : آی ی ی ی! صدایی از دور دست آمد : آی ی ی ی! پسرک با کنجکاوی فریاد زد : کی هستی؟ پاسخ شنید : کی هستی؟

ادامه مطلب »

داستان کوتاه خدایا شکر

داستان کوتاه خدایا شکر

داستان کوتاه خدایا شکر روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند

ادامه مطلب »

داستان کوتاه معجون آرامش

داستان کوتاه معجون آرامش

داستان کوتاه معجون آرامش کسری انوشیروان از بزرگمهر خشمگین شد و دستور داد در سیاهچال به زنجیرش کنند چند روزی از این ماجرا گذشت ، کسری افرادی را فرستاد تا از حال بزرگمهر برایش خبر ببرند.

ادامه مطلب »

داستان کوتاه دلسوزی عزراییل برای دو نفر

روزی رسول خدا (ص) نشسته بود عزراییل به زیارت آن حضرت آمد پیامبر(ص) از او پرسید : ای برادر چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟ عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت : داستان کوتاه دلسوزی عزراییل برای دو نفر...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه شعرای بی پول

داستان کوتاه شعرای بی پول یک شب نصرت رحمانی وارد کافه نادری شد و به اخوان ثالث گفت : من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی بر گشت و بیست تومان پول و یک...

ادامه مطلب »
مراسم عروسی