مجتمع فنی تهران نمایندگی ونک

تبلیغات

بایگانی برچسب ها: دیوان فروغ فرخزاد

شعر فروغ فرخزاد گذران Forough Farrokhzad

شعر فروغ فرخزاد گذران Forough Farrokhzad

شعر فروغ فرخزاد گذران Forough Farrokhzadتا به کی باید رفت از دیاری به دیاری دیگر نتوانم، نتوانم جستن هر زمان عشقی و یاری دیگر شعر فروغ فرخزاد گذران Forough Farrokhzad کاش ما آن دو پرستو بودیم که همه عمر سفر می کردیم از بهاری به بهار دیگر آه ، اکنون دیریست که فرو ریخته در من ، گوئی تیره آواری از ابر گران شعر فروغ فرخزاد گذران Forough Farrokhzad چو می آمیزم ، با بوسهء تو روی لب هایم ، می پندارم می ...

ادامه مطلب

شعر شنیدنی فروغ فرخزاد به نام روی خاک

شعر شنیدنی فروغ فرخزاد به نام روی خاک

شعر شنیدنی فروغ فرخزاد به نام روی خاکهرگز آرزو نکرده ام یک ستاره در سراب آسمان شوم یا چو روح برگزیدگان همنشین خامش فرشتگان شوم هرگز از زمین جدا نبود ه ام با ستاره آشنا نبوده ام روی خاک ایستاده ام با تنم که مثل ساقهء گیاه باد و آفتاب و آب را می مکد که زندگی کند بارور ز میل بارور ز درد روی خاک ایستاده ام تا ستاره ها ستایشم کنند تا نسیمها نوازشم کنند از دریچه ام نگاه می کنم جز طنین یک ترانه نیستم جاود...

ادامه مطلب

شعر زیبای فروغ فرخزاد به نام آفتاب می شود

شعر زیبای فروغ فرخزاد به نام آفتاب می شود

شعر زیبای فروغ فرخزاد به نام آفتاب می شودنگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایهء سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر امید دلنواز...

ادامه مطلب

شعر فروغ فرخزاد به نام سفر

شعر فروغ فرخزاد به نام سفر

شعر فروغ فرخزاد به نام سفرهمه شب با دلم کسی می گوید سخت آشفته ای زدیدارش صبحدم با ستارگان سپید می رود، می رود، نگهدارش من به بوی تو رفته از دنیا بی خبر از فریب فرداها روی مژگان نازکم می ریخت چشم های تو چون غبار طلا تنم از حس  دست های تو داغ گیسویم در تنفس تو رها می شکفتم ز عشق و می گفتم هر که دلداده شد به دلدارش ننشیند به قصد آزارش برود، چشم من به دنبالش برود، عشق من نگهدارش آه، اکنون ...

ادامه مطلب

شعر فروغ فرخزاد یاد ما را با خود خواهد برد

شعر فروغ فرخزاد یاد ما را با خود خواهد برد

شعر فروغ فرخزاد یاد ما را با خود خواهد برددر شب کوچک من ، افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟ من غریبانه به این خوشبختی می نگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟ در شب اکنون چیزی می گذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است ابرها ، همچون انبوه عزاداران لحظهء باریدن را گوئی منتظرند لحظه ...

ادامه مطلب

شعر زیبا و شنیدنی غزل از فروغ فرخزاد

شعر زیبا و شنیدنی غزل از فروغ فرخزاد

شعر زیبا و شنیدنی غزل از فروغ فرخزاد«امشب به قصهء دل من گوش می کنی» «فردا مرا چو قصه فراموش می کنی» ه.ا.سایه چون سنگها صدای مرا گوش می کنی سنگی و ناشنیده فراموش می کنی رگبار نوبهاری و خواب دریچه را از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی دست مرا که ساقهء سبز نوازش است با برگ های مرده همآغوش می کنی گمراه تر از روح شرابی و دیده را در شعله می نشانی و مدهوش می کنی ای ماهی طلائی مرداب خون من خوش باد مستیت...

ادامه مطلب

شعر قشنگ و پر احساس فروغ فرخزاد به نام بر او ببخشایید

شعر قشنگ و پر احساس فروغ فرخزاد به نام بر او ببخشایید

شعر قشنگ و پر احساس فروغ فرخزاد به نام بر او ببخشاییدبر او ببخشائید بر او که گاهگاه پیوند دردناک وجودش را با آب های راکد و حفره های خالی از یاد می برد و ابلهانه می پندارد که حق زیستن دارد بر او ببخشائید بر خشم بی تفاوت یک تصویر که آرزوی دور دست تحرک در دیدگان کاغذیش آب می شود بر او ببخشائید بر او که در سراسر تابوتش جریان سرخ ماه گذر دارد و عطرهای منقلب شب خواب هزار سالهء اندامش را آشفت...

ادامه مطلب

شعر زیبا و شنیدنی فروغ فرخزاد به نام دریافت

شعر زیبا و شنیدنی فروغ فرخزاد به نام دریافت

شعر زیبا و شنیدنی فروغ فرخزاد به نام دریافتدر حباب کوچک خود روشنائی خود را می فرسود ناگهان پنجره پر شد از شب شب سرشار از انبوه صداهای تهی شب مسموم از هرم زهرآلود تنفس ها شب… گوش دادم در خیابان وحشت زدهء تاریک یک نفر گوئی قلبش را مثل حجمی فاسد زیر پا له کرد در خیابان وحشت زدهء تاریک یک ستاره ترکید گوش دادم… نبضم از طغیان خون متورم بود و تنم… تنم از وسوسهء متلاشی گشتن. روی خط های کج و معوج سقف ...

ادامه مطلب

شعر فروغ فرخزاد به نام وصل

شعر فروغ فرخزاد به نام وصل

شعر فروغ فرخزاد به نام وصلآن تیره مردمک ها، آه آن صوفیان سادهء خلوت نشین من در جذبهء سماع دو چشمانش از هوش رفته بودند دیدم که بر سراسر من موج می زند چون هرم سرخگونهء آتش چون انعکاس آب چون ابری از تشنج باران ها چون آسمانی از نفس فصل های گرم تا بی نهایت تا آنسوی حیات گسترده بود او دیدم در وزیدن دستانش جسمیت وجودم تحلیل می رود دیدم که قلب او با آن طنین ساحر سرگردان پیچیده در تمامی قلب من ساعت ...

ادامه مطلب

شعر زیبا فروغ فرخزاد به نام عاشقانه

شعر زیبا فروغ فرخزاد به نام عاشقانه

شعر زیبا فروغ فرخزاد به نام عاشقانهLove Poems of Forough Farrokhzad ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم زآلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایهء مژگان من ای ز گندمزارها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردیدها با توام دیگر ز دردی...

ادامه مطلب

شعر زیبا فروغ فرخزاد به نام جمعه

شعر زیبا فروغ فرخزاد به نام جمعه

شعر زیبا فروغ فرخزاد به نام جمعهجمعهء ساکت جمعهء متروک جمعهء چون کوچه های کهنه، غم انگیز جمعهء اندیشه های تنبل بیمار جمعهء خمیازه های موذی کشدار جمعهء بی انتظار جمعهء تسلیم خانهء خالی خانهء دلگیر خانهء در بسته بر هجوم جوانی خانهء تاریکی و تصور خورشید خانهء تنهائی و تفال و تردید خانهء پرده، کتاب، گنجه، تصاویر آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت زندگی من چو جویبار غریبی در دل این جمعه های ساکت مترو...

ادامه مطلب

شعر فروغ فرخ زاد به نام پرسش

شعر فروغ فرخ زاد به نام پرسش

شعر فروغ فرخ زاد به نام پرسشسلام ماهی ها سلام ماهی ها سلام قرمزها  سبزها  طلائی ها به من بگوئید آیا در آن اتاق بلور که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است و مثل آخر شب های شهر بسته و خلوت صدای نی لبکی را شنیده اید که از دیار پری های ترس و تنهایی به سوی اعتماد آجری خوابگاه ها و لای لای کوکی ساعت ها و هسته های شیشه ای نور پیش می آید؟ و همچنان که پیش می آید ستاره های اکلیلی از آسمان به خاک می افتند ...

ادامه مطلب

شعر فروغ فرخزاد به نام غروبی ابدی

شعر فروغ فرخزاد به نام غروبی ابدی

شعر فروغ فرخزاد به نام غروبی ابدیاز تو می پرسم روز یا شب ؟ – نه  ای دوست غروبیست ابدی با عبور دو کبوتر در باد چون دو تابوت سپید و صداهائی از دور  از آن دشت غریب بی ثبات و سرگردان همچون حرکت باد – سخنی باید گفت سخنی باید گفت دل من میخواهد با ظلمت جفت شود سخنی باید گفت چه فراموشی سنگینی سیبی از شاخه فرومیافتد دانه های زرد تخم کتان زیر منقار قناری های عاشق من میشکنند گل باقلا ،...

ادامه مطلب

شعر فروغ فرخزاد به نام مرداب

شعر فروغ فرخزاد به نام مرداب

شعر فروغ فرخزاد به نام مردابشب سیاهی کرد و بیماری گرفت دیده را طغیان بیماری گرفت دیده از دیدن نمی ماند ، دریغ دیده پوشیدن نمی داند ، دریغ رفت و در من مرگ زاری کهنه یافت هستیم را انتظاری کهنه یافت آن بیابان دید و تنهائیم را ماه و خورشید مقوائیم را چون جنینی پیر با زهدان به جنگ می درد دیوار زهدان را به چنگ زنده اما حسرت زادن در او مرده اما میل جان دادن در او خودپسند از درد خود  نا خواستن خفت...

ادامه مطلب

شعر فروغ فرخزاد به نام عروسک کوکی

شعر فروغ فرخزاد به نام عروسک کوکی

شعر فروغ فرخزاد به نام عروسک کوکیبیش از اینها ، آه ، آری بیش از اینها می توان خاموش ماند می توان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت خیره شد در دود یک سیگار خیره شد در شکل یک فنجان در گلی بیرنگ  بر قالی در خطی موهوم ، بر دیوار میتوان با پنجه های خشک پرده را یکسو کشید و دید در میان کوچه باران تند میبارد کودکی با بادبادکهای رنگینش ایستاده  زیر یک طاقی گاری فرسوده ای میدان خالی را با شتابی...

ادامه مطلب