خانه » آشیو برچسب ها:داستان کوتاه کودکانه

آشیو برچسب ها:داستان کوتاه کودکانه

داستان کوتاه آموزنده پیدا کردن مردی خوشبخت برای درمان پادشاه

داستان کوتاه مرد خوشبخت,داستان کوتاه درمان پادشاه با پیراهن مرد خوشبخت

داستان کوتاه آموزنده پیدا کردن مردی خوشبخت برای درمان پادشاه نمکستان » داستان کوتاه زیبا و آموزنده در مورد خوشبختی ، در ادامه این داستان زیبا را مطالعه نمایید. سلطان بزرگی پس از اینکه گرفتار بیماری سختی شد گفت : نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند تمام طبیبان دور هم جمع شدند تا ببیند...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه جالب قایم باشک بازی دانشمندان در بهشت

داستان کوتاه قایم باشک بازی دانشمندان در بهشت,داستان کوتاه پاسکال,داستان کوتاه نیوتن

داستان کوتاه جالب قایم باشک بازی دانشمندان در بهشت داستان کوتاه زیبا و علمی روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم باشک بازی کنند انیشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت او باید تا 100 می شمرد و سپس شروع به جستجو میکرد همه پنهان شدند الا نیوتون … نیوتون فقط یک...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه و آموزنده تاجر میمون

داستان کوتاه و آموزنده تاجر میمون

داستان کوتاه و آموزنده تاجر میمون روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد ، روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند

ادامه مطلب »

داستان کوتاه انعکاس

داستان کوتاه انعکاس

داستان کوتاه انعکاس پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد به زمین افتاد و داد کشید : آی ی ی ی! صدایی از دور دست آمد : آی ی ی ی! پسرک با کنجکاوی فریاد زد : کی هستی؟ پاسخ شنید : کی هستی؟

ادامه مطلب »

داستان کوتاه من کی هستم ؟

داستان کوتاه من کی هستم ؟ من دوشیزه مکرمه هستم وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود من مرحومه مغفوره هستم وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام من همسری مهربان و مادری فداکار هستم وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه...

ادامه مطلب »

داستان کوتاه کودکانه آرامش حریص

داستان کوتاه کودکانه آرامش حریص یک پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی می کردن پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی داشت پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت می دم در عوض تو همه شیرینی هاتو به من بده دختر کوچولو قبول کرد داستان کوتاه کودکانه آرامش حریص پسر...

ادامه مطلب »
بستن تبلیغ
بستن تبلیغ