تبلیغات

خانه » داستان کوتاه » آخرین گل: داستان کوتاه و تکان دهنده درباره جنگ، صلح و عشق + صوت

آخرین گل: داستان کوتاه و تکان دهنده درباره جنگ، صلح و عشق + صوت

آخرین گل: داستان کوتاه و تکان دهنده درباره جنگ، صلح و عشق

آخرین گل: داستان کوتاه و تکان دهنده درباره جنگ، صلح و عشق

نمکستان» داستان کوتاه آخرین گل اثر جیمز توربر (James Thurber) است که در سال 1939 دو سال بعد از جنگ جهانی دوم نوشته شده است. اثری ضد جنگ و خواندنی که هر انسانی از خواندن آن لذت می برد.

بر کسی پوشیده نیست که جنگ جهانی دوازدهم سبب نابودی تمدن گردید. شهرهای بزرگ و کوچک و روستاها از صفحه‌ی زمین ناپدید شدند. هر چه درختزار و جنگل بود نیست و نابود شدند. و هر چه باغ بود و هرچه اثر هنری بود. مرد و زن و کودک از حیوان‌های پست هم پست‌تر شدند. سگ‌ها از نومیدی و سرخوردگی صاحبان نگون‌بختشان را گذاشتند و رفتند. خرگوش ها که از وضع و حال رقت بار اربابان پیشین زمین دل و جزئت یافته بودند، به سر آن ها ریختند کتاب و نقاشی و موسیقی از زمین محو شد و آدمها هم عاطل و باطل به کنجی نشستند. سال‌ها پی‌درپی می‌گذشت. تک و توک ژنرال‌هایی هم که مانده بودند یادشان رفته بود نتیجه‌ی آخرین جنگ چه شد. پسرها و دخترها بزرگ می‌شدند و مات مات به هم نگاه می‌کردند چون عشق از زمین رفته بود.

همچنین بخوانید:  داستان کوتاه حضرت سلیمان و مورچه

روزی از روزها دختری که به عمرش گلی ندیده بود گذرش به آخرین گل دنیا افتاد. به آدم‌های دیگر گفت چه نشسته‌اید که آخرین گل دارد می‌میرد. کسی به او محل نگذاشت غیر از جوانی که ول ول می‌گشت. دختر و پسر دست به دست هم دادند و گل را آب دادند و گل دوباره جان گرفت. روزی از روزها زنبور عسلی به سراغ گل آمد و مرغی هم. طولی نکشید که یک گل دو گل شد و دو گل چهار گل و آن وقت یه عالمه گل. درختزاران و جنگل‌ها دوباره بالان شدند. دخترک کم کم به آراستن سر و وضع خود علاقمند شد. پسرک معلومش شد که دست زدن به تن دخترک لذت‌بخش است. عشق از نو به دنیا آمد. کودکانشان قوی و سالم بار آمدند و دویدن و خندیدن آموختند. سگ ها از تبیعدگاه بیرون آمدند. جوان معلومش شد که اگر سنگی را روی سنگی دیگر بگذارد می‌تواند سرپناه بسازد. طولی نکشید که همگان دست‌اندرکار ساختن سرپناه شدند. شهرهای بزرگ و کوچک و روستاها سر برآوردند. آواز به دنیا بازگشت. و نوازندگان و بند بازان و خیاطان و پینه‌دوزان و نقاشان و شاعران و مجسمه سازان و چرخ سازان و سربازان و ستوانان و افسران و تیمساران و اسپهبدان و منجیان. عده‌ای برای زندگی کردن به جایی و عده‌ای به جایی دیگر رفتند. به زودی، کسانی که برای زندگی کردن به دره ها رفته بودند آرزو کردند که کاش به تپه ها رفته بودند و کسانی که برای زندگی کردن روانه تپه ها شده بودند آرزو کردند که کاهش به دره ها رفته بودند. منجیان در ظل تاییدات الهی آتش به جان ناراضیان می‌زدند. پس بی‌درنگ مردم دنیا دوباره به جان هم افتادند. این بار ویرانی به قدری بی کم کاست بود که هیچ چیز در دنیا بر جای نماند الا یک مرد و یک زن و یک گل.

صوت این داستان کوتاه را در زیر بشنوید

آخرین گل: داستان کوتاه و تکان دهنده درباره جنگ، صلح و عشق

پاسخ دادن

نکات : آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلدهای الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

مراسم عروسی