javascript hit counter

تبلیغات

خانه » داستان کوتاه » داستان کوتاه و پندآموز کلاغ و کبوتر

داستان کوتاه و پندآموز کلاغ و کبوتر

داستان کوتاه و پندآموز کلاغ و کبوتر

داستان کوتاه و پندآموز کلاغ و کبوتر

در این پست، داستان کوتاه و پندآموز کلاغ و کبوتر را برای تان آماده کردیم که تقدیم حضورتان می شود. این داستان کوتاه و جداب مناسب کودکان و نوجوانان است. امیدواریم از خواندن آن لذت ببرید.

روزی بود، روز گاری بود.

یک روز کبوتری به جوجه خود پرواز یاد می داد و نزدیک درختی رسیدند و بر شاخه ای نشستند تا بعد از رفع خستگی بروند. روی شاخه پایین تر یک لانه خالی بود. جوجه کبوتر پرید روی دیواره لانه و گفت: « چه جای خوبی است، خانه ای روی درخت سبزه»

آشیانه مال یک کلاغ بود که آن را رها کرده بود و رفته بود و از اتفاق آن روز از آنجا می گذشت. همین که جوجه کبوتر را در آنجا دید آمد جلو و قارقار فریاد کشید که «ای مرغ خیره سر، چرا در لانه من نشسته ای و از کی اجازه گرفته ای؟»

کبوتر گفت: « اجازه نگرفته ایم به لانه هم کاری نداریم، من داشتم به جوجه ام پرواز یاد می دادم و او خسته شده بود، چند دقیقه اینجا نشستیم و اگر به خاطر این بچه نبود اصلا روی درخت نمی نشستیم. ما مرغ درخت نشین نیستیم، حالا هم داریم می رویم، بیخودی هم داد و فریاد نکن.»

کلاغ گفت: «حالا زبان درازی هم می کنی؟ روی درخت مردم می نشینی، در لانه مردم منزل می کنی و به من می گویی داد نزنم! شما خیلی بیجا کردید، خیلی غلط کردید اینجا نشستید. به من چه مربوط است که به بچه ات پرواز یاد می دادی یا نمی دادی، حالا هم پدرت را در می آورم، آبرویت را می ریزم، کبوتر را چه به این غلطها که به لانه کلاغ چپ نگاه کند!»

کبوتر گفت: «تو که باز هم داری فریاد می کنی! گفتم که به لانه ات نظری نداشتیم، حالا هم داریم می رویم، اگر هم جسارتی شده شما به بزرگواری خودتان ببخشید. چرا بیخود دعوا درست می کنی. بفرما، بچه ام را برداشتم و رفتم.»

کلاغ دوباره فریاد کشید: «بیخود نشستی بیخود هم رفتی، مگر می گذارم بروی. من الان همه مرغها را جمع می کنم، آبروی همه کبوترها را می ریزم. چه معنی دارد در خانه مردم جا خوش کنند. مگر اینجا کاروانسرا است، مگر اینجا آموزشگاه پرواز است، شما غلط کردید که روی این درخت آمدید، ای داد، ای فریاد، ای مرغها، ای پرندگان، بیایید. اینجا دعوا شده، قارقار – قارقار»

کلاغ، جوجه کبوتر را هم به زمین پرت کرد و داد و فریاد را از حد گذراند. کبوتر عصبانی شد و گفت: «حالا که خودت غوغا دوست می داری درستت می کنم، اصلا این لانه مال خودم است، از اینجا هم نمی روم، هرکاری هم می خواهی بکن.»

کلاغ صدایش را بلندتر کرد و بر اثر داد و فریاد او مرغها جمع شدند و گفتند چه خبر است؟ کلاغ گفت: « این کبوتر آمده در لانه من منزل کرده، شما شاهد باشید، من او را اذیت می کنم، من او را زنده نمی گذارم.»

کبوتر گفت: «کلاغ دروغ می گوید، این لانه مال خودم است و این کلاغ آمده بچه مرا از آن بیرون انداخته و می خواهد با داد و فریاد لانه را از چنگ من در بیاورد و شما می دانید که ظالم کیست و مظلوم کیست.»

مرغها از کلاغ پرسیدند: «تو شاهدی و سندی داری که این لانه مال تو است؟»

کلاغ گفت: « ای داد، ای فریاد، این چه مسخره بازی است، شاهد یعنی چه. من لانه را خودم ساخته ام. من این کبوتر را بیرون می کنم. من زیر بار حرف زور نمی روم.»

مرغها از کبوتر پرسیدند: « توشاهدی و سندی داری که این لانه مال تو است؟»

کبوتر گفت: « شاهد ندارم ولی ملاحظه می فرمایید که خانه در تصرف من است و این کلاغ می خواهد با گردن کلفتی مرا بیرون کند. شاهدش هم جوجه من است که کلاغ او را به زمین انداخته. آخر انصاف هم خوب چیزی است، شما نباید بگذارید یک کلاغ قارقار کن اینطور به من ضعیف زور بگوید.”

مرغها گفتند: « بله، صحیح است. کلاغ حق ندارد اینطور داد و فریاد سر بدهد، پرت کردن جوجه کبوتر هم بک ظلم آشکار است. ما نمی گذاریم صحرا شلوغ شود، ما هیچ وقت از کبوتر دروغ نشنیده ایم، حق داشتن که به داد و فریاد نیست. کار حساب دارد، کلاغ اگر حرفی دارد باید برود شکایت کند تا یک قاضی به این کار رسیدگی کند.»

کلاغ گفت: « شما هم اینطور می گویید، پس تکلیف من چه می شود».

گفتند: « هیچی باید بروی یک قاضی عادل پیدا کنی، مثلا هدهد که رفیق سلیمان پیغمبر است و می داند عدالت یعنی چه و هر چه او حکم کند همان است.»

کلاغ گفت: « من هدهد را نمی شناسم.»

گفتند: « تقصیر خودت است که اینقدر وحشی هستی و گرنه هدهد را همه می شناسند: هدهد مرغ دادگر است و کاکل به سر است و صاحب خبر است و قولش معتبر است، ما الان می رویم او را می آوریم.»

همچنین بخوانید:  داستان کوتاه یک لنگه کفش

رفتند و هدهد را دعوت کردند و آمد و پرسید چه می گویید؟

کلاغ گفت: « من یک سال است این لانه را ساخته ام و حالا کبوتر آمده بی اجازه در آن منزل کرده.”

کبوتر گفت: « من مدتی است در این لانه نشسته ام و هرگز هم کلاغی در آن ندیده ام.»

کلاغ گفت: «همه مرغها شاهدند که من چقدر فریاد می کردم و چقدر ناراحت شده بودم.»

کبوتر گفت: «همه مرغها شاهدند که من چقدر مظلوم بودم و کلاغ جوجه ام را از لانه بیرون انداخته و می خواست خودم را کتک بزند.»

کلاغ گفت: « من اگر دنیا زیر و رو شود دست از این لانه بر نمی دارم.» کبوتر گفت: « من اگر به حکم قاضی باشد دست بر میدارم ولی امیدوارم درباره من بی انصافی نکنند.»

هدهد از کلاغ پرسید: «تو شاهدی و سندی داری؟» گفت: نه. از کبوتر پرسید: «تو شاهدی داری که لانه را خودت ساخته ای یا خریده ای؟» گفت: نه. هدهد از کلاغ پرسید: «تو تا حالا کجا بودی؟» کلاغ گفت: «در لانه دیگرم بودم». از کبوتر پرسید: «تو تا حالا کجا بودی؟» گفت: « من همین جا هستم، من همین جا بودم که کلاغ آمد و جنجال درست کرد.»

هدهد گفت: « خوب، اگر من حکمی بکنم همه قبول دارند؟» همه مرغها همصدا گفتند: « بله قبول است، هر چه باشد ما آن را اجرا می کنیم. مرغها باید آسایش داشته باشند و آسایش مرغها وقتی به دست می آید که قانون اجرا شود.»

هدهد کمی فکر کرد و بعد گفت: « بسیار خوب، به عقیده من باید لانه را به کبوتر واگذاریم.»

کلاغ آمد داد بزند ولی مرغها به او مجال ندادند و همه گفتند: « بله، لانه مال کبوتر است و کلاغ ول معطل است.»

کلاغ وقتی دید همه اینطور می گویند فهمید که دیگر زورش نمی رسد و ساکت شد. و مرغها هر کدام شرحی از وحشی گری کلاغها و خوبی کبوترها می گفتند و همه با هم مشغول صحبت بودند. در این موقع کبوتر آمد نزدیک هدهد و آهسته گفت: « آقای قاضی، من از لطف شما متشکرم ولی می خواهم یک چیزی بپرسم: چطور شد که شما حق را به من دادید در صورتی که من هم مثل کلاغ شاهدی نداشتم و هیچ کس هم حقیقت را نمی دانست.”

هدهد گفت: « درست است، جز تو و کلاغ هیچ کس حقیقت را نمی دانست من هم نمی دانم. ولی وقتی دلیل دیگری در میان نباشد حق را به کسی می دهند که نیکنام تر باشد و اخلاقش بهتر باشد وسوء سابقه نداشته باشد و هر گز کسی از او دروغی نشنیده و ستمی ندیده باشد و تو به راستگویی معروفی و کلاغ به دروغگویی معروف است.»

 کبوتر گفت: « خیلی خوشوقتم که راست گویی و نیک نامی اینقدر فایده دارد ولی ای قاضی بدان که این لانه مال من نیست، مال کلاغ است و من دوست نمی دارم که به راستگویی معروف باشم و برخلاف آن عمل کنم.»

هدهد گفت: « آفرین، من هم خوشوقتم که گمان من در باره تو درست بود، ولی چرا موقع محاکمه دروغ گفتی؟»

کبوتر گفت: « اولا در حضور شما یک کلمه دروغ نگفتم وصورت مذاکرات حاضر است. من نگفتم خانه را ساخته ام یا خریده ام، گفتم که در آن نشسته بودم و راست می گفتم. اما پیش از آمدن شما کلاغ با جنجال بازی و داد و فریاد بیخوری مرا مجبور کرد که مثل خودش با او حرف بزنم. من داشتم به جوجه ام پرواز باد می دادم، بچه ام خسته شده بود یک لحظه اینجا نشست و کلاغ آمد و اعتراض کرد، از او عذر خواهی کردم و خواستم بروم ولی او نگذاشت برویم و جنجال به پا کرد و خواست دعوا درست کند، من هم خواستم او را تنبیه کنم. ولی حالا که صحبت از راستی و نیکنامی من است من این نام نیک را با صد تا لانه هم عوض نمی کنم.»

قاضی گفت: « بارک الله، حالا که اینطور است من هم تورا رسوا نمی کنم.»

بعد هدهد مرغها را صدا زد و گفت: «همه شاهد باشید اگر کلاغ حاضر باشد از کبوتر عذر خواهی کند کبوتر حاضر است لانه را به او واگذار کند.»

کلاغ که دیگر چاره ای نداشت گفت: « آقای قاضی من تقصیری نداشتم رسم ما قال قال و قارقار است و همه هم از صدای ما ناراحت می شوند و از ما دوری می کنند ولی ما هم بدخواہ کسی نیستیم، حالا هم حاضرم معذرت بخواهم و از اینکه جوجه کبوتر را به زمین انداخته ام خیلی شرمنده ام.»

هدهد گفت: « بسیار خوب. کبوتر لانه را به کلاغ می بخشد.» و تمام مرغها گفتند: « آفرین بر کبوتر که اینقدر مهربان است.»

داستان کوتاه و پندآموز کلاغ و کبوتر

پاسخ دادن

نکات : آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلدهای الزامی علامت گذاری شده اند. *

*