javascript hit counter

تبلیغات

خانه » داستان کوتاه » داستان کوتاه آموزنده درباره خدا هیچ وقت از رحمت خدا نا امید نشوید

داستان کوتاه آموزنده درباره خدا هیچ وقت از رحمت خدا نا امید نشوید

داستان کوتاه آموزنده درباره خدا هیچ وقت از رحمت خدا نا امید نشوید

داستان کوتاه درباره خدا,داستان کوتاه در مورد خدا,داستان کوتاه با موضوع خدا

داستان کوتاه درباره خدا هیچ وقت از رحمت خدا نا امید نشوید

داستان کوتاه در مورد خدا

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دور افتاده برده شد او با بی قراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد او ساعت ها به اقیانوس چشم می‌دوخت تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد

سر آخر نا امید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود

داستان کوتاه درباره خدا,داستان کوتاه در مورد خدا,داستان کوتاه با موضوع خدا

داستان کوتاه در مورد خدا

او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟» صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست آن کشتی می‌آمد تا او را نجات دهد

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی ، دیدیم!»

داستان کوتاه درباره خدا هیچ وقت از رحمت خدا نا امید نشوید

داستان کوتاه آموزنده در مورد خدا

استادى از شاگردانش پرسید:

چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند

صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:

چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم

 درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل

 کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟

آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟

چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند

امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد:

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند،

قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.

آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.

هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد،

این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید:

هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند.

 چرا؟چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.

فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد:هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد،

چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند

 و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان

 باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند

 و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که

 دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باش

این همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است

 که  خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت

می توانی حس کنی اینجا بین انسان و خدا هیچ

فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها

بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.

داستان کوتاه درباره خدا هیچ وقت از رحمت خدا نا امید نشوید

داستان کوتاه آموزنده در مورد خدا

« فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت  دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از انچه سنگینی سینه توست . گنجشک گفت لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم  کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغض راه بر کلامش بست . سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند . خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود . سپس خدا گفت : چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد »

همچنین بخوانید:  داستان کوتاه آموزنده و واقعی مردی که در اتاقش را قفل می زد

داستان کوتاه درباره خدا هیچ وقت از رحمت خدا نا امید نشوید

داستان کوتاه آموزنده در مورد خدا

روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک  زندگی می  کرد.

 این زن همیشه با خداوند صحبت می کرد وبا او به راز ونیاز می پرداخت.

روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت  کرد و به زن قول داد که

آن روز به دیدار اوبیاید.زن از شادمانی فریاد کشید،

کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست ودرانتظار آمدن خدا نشست !

چند ساعت بعد در کلبه اوبه صدا در آمد! زن با شادمانی به استقبال

رفتامابه جز گدایی مفلوک  که با لباس های  مندرس و پاره اش

پشت در ایستاده بود،کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود

به مرد گدا انداخت وبا عصبانیت دررا به روی او بست.

دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست .

ساعتی بعدباز هم کسی به دیدار زن آمد .

زن با امید واری بیشتری در را باز کرد. اما این بارهم

 فقط پسر بچه ای پشت در بود.پسرک لباس کهنه ای به تن داست،

بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی

سفید شده بود. صورتس سیاه و زخمی بود

 و امیدوارانه به زن نگاه می کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی

شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. ودوباره منتظر خداوند شد.

 خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد.

زن پیش رفت و در را باز کرد! پیرزنی گوژپشت و خمیده که

به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود .

پاهای پیرزن تحمل نگه داشتن بدن نحیفش را نداشت.

و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود.

 زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن

بست . شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از

 او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟

 آنگاه خداوند پاسخ گفت: من سه با در خانه تو آمدم ،

اما تو مرا به خانه ات راه ندادی!

داستان کوتاه آموزنده درباره خدا هیچ وقت از رحمت خدا نا امید نشوید

3 نظر ها

  1. سپاس از لطف شما

  2. ابوالفضل علیخانی

    سلام ممنون ازداستان قشنگ تان

  3. سلام ممنون از داستان های قشنگتون

پاسخ دادن

نکات : آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلدهای الزامی علامت گذاری شده اند. *

*